تبلیغات
مائده - سلاح سینه ها























مائده

شمشیرِ برّاقش را از زیر جامه سفید و بلندش بیرون آورد. روی تپه شنی ایستاد و نگاهی به دور دست انداخت. نرمه بادی از پشت نخلستانهای سبز مسجد النبی(ص) به پیشانیش خورد. احساس طراوت کرد. با ته شمشیر خطِ گردِی روی تپه کشید.

ـ دشمن اینجاست. باید خیلی مراقب باشیم.

بعد چند خط دیگر کشید.

ـ اینجا لشکرِ اسب سوار، آنجا شتر سوار، اینجا هم…

به آسمان نگاه کرد. عقابی پرواز کنان از بالای سرش گذشت، فضا را شکافت و در امتداد خط نگاهش در دور دستها ناپدید شد. به ناگاه صدایی شنید. نگاه کرد، امّا چیزی ندید. یکباره شمشیر کشید و سر آدمکهای چوبی را از تن جدا کرد. احساس خوشایندی به او دست داد. از زمان غزوه پیشین، بیشتر روزها را به آمادگی نظامی گذرانده بود. آن روز از ده تیری که رها کرده بود، تنها یکی به هدف نخورده بود. تیر دیگری در کمان گذاشت و با بازوهای ورزیده اش زه را به عقب کشید که باز همان صدا را شنید. این بار امّا بهتر و روشنتر.

ـ الله اکبر. الله اکبر…

ـ اذان می گویند؟ ولی چرا این وقت روز؟

بعد یکدفعه از جا کنده شد و به سرعتِ باد شروع به دویدن کرد.

ـ باید خبر مهمّی باشد.

به خاطر آورد یک بار دیگر بانگ نابهنگام اذان را شنیده است. کی بود؟ شاید سال گذشته یا همین چند ماه پیش. زمانی که قاصدی شتابان به مدینه آمده بود و خبر از هجوم دشمنی غرق در سلاح داده بود. جوان همگام با پرسشهایش، آیاتی را که حفظ بود، تکه تکه می خواند.

ـ کَمْ مِن فِئَة.ـ کَمْ مِن فِئَة.

ـ قلیلةٍ. قلیلةٍ.

ـ غَلَبتْ . غَلَبتْ

ـ فِئةً فئةً کثیرةً.

ـ بِاذِن اللّه
(1)

سپس با موج جمعیت که از چهار سوی مدینه به سویی که بانگ نابهنگام را شنیده بودند، شتافت. جوان نفس زنان از میانِ صفهای به هم فشرده گذشت. به میان میدان رسید . شمشیر به دستها یک سو ایستاده بودند. نیزه به دستها سویی دیگر. حس کرد قبضه شمشیر در دستانش تکان می خورد و در فضا خط می کشد:


ـ اینجا لشکر اسب سوار، آنجا شتر سوار، آنجا هم…

ناگهان نگاهش به چهره درخشان پیامبر(ص) افتاد که در زیر آفتاب سبزه می نمود و ذرات بلوری عرق بر پیشانی اش می درخشید. محکم و استوار قدم می زد و جلو می آمد. جوان به سرعت در صف اوّل سربازان جا گرفت. روی پنجه ها ایستاد. می ترسید به بهانه کم سن و سال بودن او را عقب بزنند. جمعیت هر لحظه فشرده تر و چهره ها مصمم و برافروخته تر می شد. پیامبر(ص) به میانه صف رسید. نفس جوان هنوز آرام نگرفته بود. پیامبر(ص) روبه روی سربازان ایستاد. یکی یکی آنها را از نظر گذراند. از مهارتهایشان جویا شد و گذشت. یکی شمشیر زنِ خوبی بود. دیگری در پرتاب نیزه از دور مهارت داشت. کسی جلو آمد ، دست بر شانه جوان گذاشت. رو به پیامبر(ص) کرد و گفت:

ـ خود اوست.

دلِ جوان لرزید. یک لحظه احساس کرد دنیا در نظرش تیره و تار شده است؛ انگار حرفها را دیگر نمی شنید. نکند آرزوی رفتن به جبهه را همچون خاکستر به باد دهند. لحظه ای به خود آمد. عرق سردی بر پیشانی اش نشست. پیامبر (ص) را کنار خود احساس کرد. دست مِهر بر شانه اش گذاشته بود. گرمای مطبوعِ دست پیامبر (ص) را با تمام جانش لمس کرد. نفهمید چند لحظه گذشت. در آن لحظه ها چه سؤالهایی بین جوان و پیامبر (ص) گذشت؛ امّا ناگهان دست جوان بالا رفت و صدای آسمانی پیامبر(ص) سکوتِ میدان را شکست.

ـ در این غزوه، این مرد فرمانده شماست.

زمزمه های مبهمی آغاز شد. سربازان با تعجب به یکدیگر می نگریستند. چهره ها نشان از ناباوری داشت.

ـ او خیلی جوان است!

ـ آری، امّّا سوره بقره را در سینه دارد.

زمزمه ها آرام شد. نگاهها به فرمانده جوان کشیده شد. سربازان دانستند برای جنگیدن با دشمن بجز اسب و نیزه باید سلاحی نیز در سینه داشته باشند. *

چه بسا گروه های اندکی که با اذن خداوند بر گروه های انبوه چیره شدند.

پدید آورنده : مرتضی دانشمند

پی نوشت :
*. مجمع البیان، ج 1، ص 32، ذیل فضل سورة البقرة. 

نوشته شده در جمعه 20 آذر 1394 ساعت 07:22 ق.ظ توسط بهانه بودن سلاح سینه ها |


Design By : Pichak